تبليغاتX
افسانه دنیا

افسانه دنیا

آنقدر به درگاهش التماس كرده كه او قدرت مطلق تورا برايم فرستاد

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني؟ اجازه هست خيال كنم بازم مياي ببينمت؟ با اون چشاي مهربون دوباره چشمك مي زني؟ طپش طپش با چشمكت غزل بگم براي تو با اتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟

نمک رو زخم من نپاش،تویی تنها دل خوشیم غیر مستقیم تیکه ننداز،نگو مال هم نمی شیم از رو دلسوزی می خندی،می گی همش تو فکرمی چرا زورکی واسه من از عاشقی دم میزنی...؟ حالا که میخوای بری،نمیخواد بهم بگی عاشقمی یا منو خیلی دوستم داری واسه ی نبودنم خدا خدا نکن وقتی رفتی از پیشم پشتتم نگاه نکن

باز باران ! نه نگو یید با ترانه ! می سرایم این ترانه جور دیگر : باز باران ... بی ترانه ... دانه دانه میخورد بر بام خانه ... یادم آید روز باران : پا به پای بغض سنگین ... تلخ و غمگین ... دل شکسته ... اشک ریزان ... عاشقی سر خورده بودم ... میدریدم قلب خود را ... دور میگشتی تو از من ... با دو چشم خیس و گریان ... میشنیدم از دل خود ... این نوای کودکانه ... پر بهانه ... زود بر گردی به خانه ... یادت آید ؟! هستی من ! آن دل تو جار میزد : این ترانه ... باز باران ... باز میگردم به خانه ...

همیشه واسه گلی گلدون باش که اگه به آسمون رسید یادش باشه ریشش کجاست !

مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست... که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست...

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:43 PM  توسط دنیا  | 

 

آرزویم این است :

                          که تو عاشق باشی !

+ نوشته شده در  ساعت 2:50 PM  توسط دنیا  | 

و اين منم ... زنی تنها ... خط نوشته ای نا تمام يافتم ... گمانم از آن روزهایی که هنوز این همه اتفاق ناخواسته ... تقويمم را سياه نکرده بود! و چه ناشکرانه نگاشته بودم که امروز در حسرت آن روزها هم مانده ام به درد ... تمامش کردم چنان که شايسته ی نوشتن گردد در اين صفحه ی به مرگ ِ سکوت ... مُرده ! آخرين کلامم باشد شايد ... با تو ! و باز به ميهمانی شب های لاجوردی ات آمدم ... چنان هميشه بی دعوت! کاش همان بودی هنوز ... که شناخته بودم ! عاشقانه خواستم خواسته هايت را ! تمام آنچه که بر آمد و بر نيامد از دستم ... هرچند اگر تو ... ديگر تو نباشی ! هرچند فراموش شده باشی به حرف های نا محترمانه ! و فراموش کرده باشی همه چيز را به لمس انگشتانی موزون و نگاهی سرشار از برق عاشقی ! رفتی ... به دنبال رنگ و لعاب هايی همه از جنس مجاز ... رفتی ... چنان که دورترينی از من ... تو که نزدیک ترينم بودی!!! ماندم که می خواستم بمانمت ... رفتی ... هرچند به خيالت مانده ای هنوز! خفقان می گيرم به سکوت که مقصودم را چنان که دوست داری ... فهميدی ... نه چنان که منظورم بود ... من فراموش شدم در زير خروارها کلام ناپسند و رفتار ناشایست و تهمت ناروا ! من ... مُردم به احترام خوش بودنم آنها که دوستشان داشتم ! من ... افتادم به سنگ حسادتی که کسی به تکيه گاهم زد ... و به سستی پايه های کسی که به نام تکيه گاهم بود نه به معرفت ! چه اهميت دارد بودن و نبودنم برای کسی که ديگر نيست ! که ديگر نمی تواند باشد!!! گمانم به تورق صفحات تقويم، يک سال و چند روز گذشته باشد از آن روز که کسی آموخت مرا که زمزمه کنم زير لب : و اين منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد ... می روم که بمانی و خوش بمانی و آسوده بمانی ! می روم که دروغ هايت رنگ حقيقت گيرد و نقش هايت به زندگی ات نزديک تر باشد ! يادت باشد به چند فروختی ام !!! همين و ديگر هيچ ... و طلوع و سحر، و فروغ و اثر، و چراغ شب يلدای کسی باش گلم ... و بهار و نسيم، و نگار و نديم، ودل آرام و تسلاي كسي باش گلم ... ابر شو، باران باش، برف كوهستان باش، ياري پنهان باش ... چشمه جاري صحراي كسي باش گلم ... زندگي دريايي است، پر تلاطم، پر موج ... گاه موجي آرام ... گاه موجي در اوج با دلي دريايي، زورق و ساحل درياي كسي باش گلم ... اختري كن هر شب، خاوري كن هر صبح روشني كن هر روز، ياوري كن هر دم ... ماه و خورشيد كسي، قهرمان غم و كم هاي كسي باش گلم ... جرسي، نفسي، و مسيحاي كسي باش گلم ...

 

 

سلام مسعودم،گلم،وجودم ،همه زندگيم.

نميتونم بنويسم ،نميتونم بگم،نميتونم فكر كنم.

الان تنهام ،مثل هميشه، دارم به عكسات نگاه ميكنم.حتما بزرگ شدي،آقا شدي،مرد شدي.مسعود خيلي دلم تنگ شده،دارم داغون ميشم.از تو دارم آب ميشم.

كاش پيشم بودي،كاش اينجا بودي.مسعود چرا دنيا اينطوري آفريده شده؟چرا زندگي تحمل منو دلمو نداره.خيلي چيزا عوض شده،حتي حرف زدن من.ديگه نميتونم راحت حرف بزنم،هميشه يه بغضي تو گلومه كه داره خفم ميكنه.ظاهرم بايد حفظ شه. كسي بنايد بفهمه من هنوز .....

 

و اين منم، زني تنها

در آستانه فصلي سرد

....

 

دلم تنگه،ميدونم توام دلت تنگ شده و دلت و گذاشتي زير پات ،اونم فقط به خاطر شرايطت كه ميترسي به هيچي نرسي. ميدونم وجود من يه مزاحم برات واسه رسيدن به خوشبختي كه تو بهش فكر ميكني و اينو هم ميدو نم كه هر كاري مي تونستم انجام دادم كه از پيشم نري و رفتي.لااقل ديگه غصه اينو ندارم كه راحت از دست دادمت.به هر چيزي متوصل شدم  كه تو حتي فكرشم نمي كني.اما تا حالا نشد.از منيره دلخورم،اينو بهش بگو. هر چند ميدونم اصلا براش مهم نيست.اما اون ميتونست كمكم كنه و نكرد.بهترين راه هميشه ساده ترين راه نيست. البته ساده براي اون كه اين وسط فقط خواهر بود.مسعود منم يه خواهرم، منم علي رضا رو بيشتر از جونم دوست دارم اما هيچ وقت ازش نمي خوام به خاطر منافعش همه چيز يادش بره.بعد اينكه تو اون همه حرف بارم كردي و با منيره حرف زدم به داداشيم گفتم هيچ وقت به خاطر چيزي دلتو يادت نره، گفتم داداشم دخترا مثل گل ميمونن،يا نرو ترفشون يا وقتي چيديش ازش مواظبت كن نزار خشك شن،نزار زير پاي اينو اون له شن،داداشي اگه بنداريش دور ديگه نميتونه ساقشو پيدا كنه،واسه هميشه ميمونه رو زمين و زير پاي همه له ميشه. مثل من كه همه هر چي خواستن بهم گفتن فقط به خاطر اينكه عاشقم.

هميشه اون كاريو بكن كه خودت فكر ميكني درسته نه بقيه.فقط منتظرم.كه تو بزرگ شي،كه تو دوباره حسم كني و برگردي پيشم.

منيره بهم گفت كه اونم يه شرايطي مثل شرايط من داشته،خيلي جالبه،پسرا همشون احمقن مگه نه،دخترا فقط ميخوان ازشون سو استفاده كنن ،حالا يكي يه آبجي مثل منيره داره كه نجاتش ميده يكيم مثل داداش من بيكس گيره يه گرگي مثل من ميافته.

بالخره طلسم اين كادوي تولدتم شكست.يادته بهت گفتم دلم ميخواد برات يه حلقه بخرم كه بفهمن صاحب داري؟اينو 7ام شهريور خريدم بهترين روز خدا ،كه يكيو به مامانش اينا داد كه دنيا دلش ضعف ميره براش. ميدونم زشته،بي ارزشه،شايدم اندازه دستت نباشه،اما تورو خدا نندازش دور،اگه بدوني با چه عشقي خريدمش برات.كاش من دستت ميكردم و انگشتاتو ليس ميزدم.دلم خيلي تنگ شده.واسه بوي تنت، واسه لبات،واسه صدات،واسه گيتار زدنت كه به خاطر من داشتي ياد مي گرفتي.دلم ميخواد دوباره بغلت كنم،از پيشونيت تا نوك انگشتاي پاتو ببوسم.

تا آخر عمرم منتظر ميمونم.شايد اومدي .ميدونم به منم فكر كردي،گفتي شايد اينجوري خوشبخت شم اما نگفتي اينجوري يكيو بد بخت ميكنم؟من با تو خوشبختم حتي اگه پيشم نباشي،مگه اين 5 سال پيشم بودي؟راستي دي سالگرد آشناييمونه ها،واقعا روز عجيبي بود ،شروعش ساده بود و اخرش .....

آگه دوباره تكرار شه من بازم بهت زنگ ميزنم و تو باز بي محلي.خيلي روزگار خوبي بود.من ساده بودم و تنها.دوست پسر دوم دبيرستاني من.مشهد اومدن من ،پيدا كردنت،بوسيدنت واسه اولين بار تو راه پله هاي خونتون،حس عجيب عشق به تو،چقدر شاد بودم به خاطر وجودت.با هم بزرگ شديم.با هم عاشق شديم اما الان تو تنها رفتي و منو نبردي.هنوز دارم تو كوچه ها دنبالت ميگردم.چه خبراي من و دسته تبر نگفتناي تو.نميفهمم چرا تنها رفتي مگه قرار نبود همه جا هميشه با هم باشيم و با هم بريم پس تو كجايي ،مسعود اينجا تاريكه،گمت كردم،خداي من چرا دستت ديگه تو دستم نيست. مسعود....مسعود ..من اينجام ...تنهام...همه جا تاريكه....ميترسم.....تنهام نذار....بيا دستامو بگير...خواهش ميكنم..من چشمام بي تو جايي رو نميبينه....

 

وقتي فكر تو باهامه بقيه چه معنيي دارن جز يه غباري كه اطرافم ميگردن.ديگه هيچي ندارم بگم ميبيني چه كم حرف شده دنيات،از بس تنها گذاشتيش اينجا،تو اين تاريكي.

مواظب خودت باش.كاراي بدم نكن  فقط درساتو بخون كه زود تموم شه ببرنت سربازي شايد آدم شدي الان چون فرشته اي به من محل نميدي گلم،مگه نه؟

دوست دارم،ميبوسمت،هميشه منتظرم كه برگردي.

 

 

 

 

‍‌‌بي تو در خلوت خود شب همه شب بيدارم، اه اي خفته که من چشم براهت دارم، خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد ،چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم ،کم براي من از اين پنجره ها حرف بزن ،من بدون تو از اين پنجره ها بيزارم ،جان من هديه ناچيز تقديم شما، گر چه در شان شما نيست همين را دارم ،من که تا عشق تو باقيست زمين گير توام ، لااقل لطف کن از روي زمين بردارم.

 

 

 

 

 

دنيا                             18/9/85

+ نوشته شده در  ساعت 4:19 PM  توسط دنیا  | 

 

از فاصله ای بسیار،همه چیز را می دیدم.

 

بی حرکت،کمرش را تکیه به دیوار، پاها را در یک دیگر قلاب کرده بود.دست چپ در

 

جیب   و دست راست را سر نهاده،پشت به دیوار رو به خزان به پنجره می نگریست و زیر

 

لب با خود حرف می زد.ابروها را به بالا داده و پیدا بود که در خیالی سر در گم است.چشم 

 

راست را تنگ کرده بود و رگه های سرخ گون مردمک ها مرا به یاد خروارها زهرخون می

 

انداخت.گردنش به سویی یله بود و رگ های برجسته شقیقه هایش را به خوبی می

 

دیدم.از سر آرنجش و رنگ سبزی که به کناره آستینش پیراهنش ماسیده بود، فهمیدم که

 

شب قبل را در خانه سپری نکرده است.کبودی زیر چشم و گودی کم عمق آن را نیز می

 

دیدم.

 

خانه حیاط نداشت.دو اتاق در آن بود و یکی از آن ها بزرگ تر می نمود.در ِ بیرونی به اتاق

 

بزرگ باز می شد که خالی از پنجره بود اما اتاق دوم دو پنجره داشت،چسبیده به یک دیگر

 

که مقابل هرکدام یک صندلی واژگون بود.تمام اشیاء خانه عدد دو را تکرار می کردند غیر از

 

تخت خواب.دو لیوان،دو بشقاب،دو صندلی و دو پنجره.

 

ناگهان در قفل در کلیدی چرخید.ساعت دو بار به صدا درآمد.در،بسته شد اما صدای پایی

 

نیامد.همه چیز را من می دیدم.او هنوز در فکر افتادن و فروریختن بود.

 

کسی دست بر شانه اش نهاد.گردنش را از بی حرکتی خلاص کرد و به پشت

 

نگریست.به ناگهان چهره اش گشوده شد و ابروها به پایین آمدند.چشم ها خندان

 

شدند.دست چپ را از جیبش درآورد.دست هایی حلقه کرده،به دور گردنش آویخته شد و

 

دیگر آن دو را گریه امان نداد.صندلی ها از بی حرکتی درآمدند و پنجره ها نیز تصویری زیبا

 

ساختند.همه عددهای دو که تا کنون خفته بودند بیدار شدند و به پایکوبی برخواستند.

 

از فاصله ای بسیار،من همه چیز را می دیدم !

 

 

 

من همه چیزو میبینم و

 

                  تو باز نفهمیدی.....

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:13 PM  توسط دنیا  | 

 

 

بی خوابی هایم

 

گیسوان تاریک شب را

                             بربافتن

                                      به یکدیگر

که مهپاره ی بالای سرم

                               چشم مغرور تو بود.

 

بی خوابی هایم را

 

آشفته تر از همه خواب ها

                                  می خواهم بسوزم.

 

***

کسی فریاد زد

              و صدایش

                    در اعماق

                               گذشت...

 

کسی از برون ام

خراشی

 با نیزه ی غمگین اش

                       فرو کرد در تن ام

                        در پلک هایم.

 

 کسی تمامی ی خواب هایم را آشفت.

 

کسی با قدم هایش

                    به دالان تهی مغزم

                    مشق رژه ی سربازان را آموخت.

                  کسی خواب تمام ام را آشفت.

نور بی صدای کم رنگ پیکر تو بود

                                  که مرا

                                   به افق ها هدایت کرد

 

اما تو خود

      خورشید همه آسمان هایم بودی

       و من ات چه ناباورانه می نگریستم.

 

تو آن لکه ابر مغموم بالای سرم بودی

 

تو همه آشفته خواب هایم بودی

تو آسمان – سرپناهم بودی.

***

در بیداری

 

به خواب ات می دیدم

                       و رویا را در زمستان سوز

                       تاب می آوردم،

                       چون کودک

                       تهی از افسوس .

 

افسانه وار

        در دل تابوت زمان

                           نالان

                               حماسه ها را

 

                                      به گیسوان شب

                                                بر می بافتم.

***

خواب هایم را

                     در صندوقچه ی هرگز

پنهان می دارم

تا از گزند شتابنده گان پیوست به بیداری

  در امان بدارمشان .

 

تو همه بیداری هایم

 

تو تمام خواب هایم،

                      تو آن

                         گداخته تندیس پرغروری

که بر دروازه ی بهشت رو ی من

                                    به بزرگی

چشم به همه خواب هایم دوخته

                                  نشسته ای

                                         سوخته پاک!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:28 PM  توسط دنیا  |